تبليغاتX
چفیه یعنی عشق

دوشنبه 1384/10/12 ساعت 9:43 بعد از ظهر

 

Hosted by Tinypic.com

تانكر آب

عمليات الغدير بود، تابستان 67 .... پاسگاه زيد .........

نماز مغرب و عشا  را خوانديم و راه افتاديم. تا صبح روز بعد راه مي رفتيم،

نمازمان را هم كه داشت قضا مي شد در حال راه رفتن خوانديم،

هشت و نه صبح درگير شديم. آن هم يك جنگ تن به تن و وحشتناك،

كه تا آن روز هنوز آن گونه خيلي را نديده بودم .....

ده و يازده صبح كه شد تشنگي همه مان را زمين گير كرد، دهانمان تلخي بدي داشت،

عراقي ها عقب نشيني كردند، بچه ها زير سايه چفيه شان استراحت مي كردند،

اوج گرما بود....

يكي از بچه هاي گردان زهير داشت از تشنگي جان مي داد........

رفته  بود توي كما ..... آمدم حدود  صد متر عقب تر كه گلوله آرپي جي ببرم .....

رسيدم پشت يك پيچ كه در تيررس عراقي ها نبود ..... ديدم يك تانكر آب آنجاست،

راننده اش از اين بچه هاي داش مشتي بود، گفتم بچه ها داران از تشنگي مي ميرن،

همه مي گفتند اگر برود جلو مي زنندش ....چاره اي نبود......

بچه ها در حال شهادت بودند ..........

راننده تانكر نشست پشت فرمان و گاز داد ............

همين كه رفت توي تيررس عراقي ها، تيربارچي شروع كرد به زدن ........

ماشين داشت زيگزاك مي رفت ....... معلوم بود دارد تير مي خورد،

راننده  باز هم گاز مي داد....

رفت تا توي سينه كش خاكريز و آنجا توقف كرد. تانكر هم سوراخ سوراخ بود.

بچه ها ماجرا را نديده بودند و وقتي ديدند آبها در حال بيرون ريختن از سوراخ هاست

دويدند تا قمقمه هايشان را پر كنند صحنه عجيبي بود،

راننده كه از بچه ها لشكر 10 بودند...

خمپاره ههايي هم كه در ميانشان به زمين مي خورد...........

 من رفتم توي سنگر كه براي همان پسرك كم سن و سال آب ببرم،

 او شهيد شده بود ........ از آن طرف چهارده پانزده نفر از بچه ها كنار تانكر آب اسير

 توكش خمپاره هها شده بودند .........

حالا اگر اين صحنه يادت بياد،

 

Hosted by Tinypic.com

 تو باشي آب مي خوردي؟

نوشته شده توسط :قافله عشق | موضوع: | لينک ثابت |
جمعه 1384/10/09 ساعت 6:2 بعد از ظهر
 

 

Hosted by Tinypic.com

السلام عليک يا ابا صالح المهدی

چند روزی بود آسمون دلش گرفته بود و بغض گلوش و می فشرد

 و نم نم اشکهاشو به ما عرضه کرد.........

عصرهای جمعه حال و هوای دل منتظران و عاشقان هم مثل همون

 آسمون ابری ميشه و کم کم وقتی به لحظه غروب نزديک ميشه آسمون

 چشماشون شروع به باريدن می کنه و چه زيباست امروز................

عصر اين جمعه حال و هوايی بس عجيب دارد........

به اميد روزی که او می آيد و همه آسمانهای ابری با تجلی رخش آفتابی شوند.

امروز خاطره ای به نقل از يکی از همرزمان جاويد الاثر حاج احمد متوسليان

 را می خواهم بنويسم؛

((در اولین روزهای آمدنم به سپاه مريوان بود که همراه برادر حاج احمد و

 چند نفر از بچه ها به گرمابه عمومی رفتيم

توی رختکن همه لباسهايمان را در آورديم؛به جز برادر احمد که داشت

با مسئول حمام صحبت می کرد.هر چه اصرار کرديم او هم لباسش را در

بياورد و بيايد،طفره می رفت......

ما که از حمام خارج شديم ،ديديم لباس هايش را به سرعت می پوشد

و سرش را خشک می کند.اصلا نفهميدم کی وارد حمام شده بود

و کی بيرون رفته بود.اين موضوع شده بود برای ما معما؟.......

تا اينکه يک بار که بنا شد به حمام برويم،من يکمی پشت در پا سست کردم.

بچه ها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه از لای رختکن ديدم

حاج احمد به سرعت مشغول در آوردن لباسهايش شده.......

يا امام زمان!!!!!!!

هيچ وقت آنچه را که ديدم فراموش نمی کنم.تمام بدنش پر از آثار شکنجه و

شکستگی و جراحت و سوختگی و...بود.........

تا متوجه حضور من شد با لحن گله مندی گفت:برادر شما اينجا چه کار می کنيد ..

کار خوبی نکرديد.آنچه ديدی بين خودمان بماند.باشد!؟

اشکهايم جاری شد نمی دانستم چه بگويم......

اما به اصرار او قول دادم ديده ها را ناديده بگيرم.....

تا اينکه بعد از مفقود شدنش طاقت نياوردم و انرا بر زبان آوردم تا همه بدانند

او چه بزرگ مردی بود.))

آری حاج احمد که بود و چه کرد ؟؟؟.

اين سردار بزرگ که سالهای سال را در زندان های ساواک به سر برد

 و حتی گوشه ای از شکنجه هايش را هم به زبان نياورد و دلاوری که در

 جبهه ها حتی شده با عصا در صحنه حاضر می شد و عملياتها را اداره می کرد

 و سرانجام نيز نتوانست مظلوميت مردم لبنان را زير چنگال صهيونيسم تحمل کند

 و به ياری سپاه مسلمين در آنجا شتافت و در نهايت اين کبوتر آزاده به دست

 ديوصفتان اسرائيلی دستگير شد و از سرنوشت او خبری بازگو نشد.

بزرگ مردان هميشه جاويدند.

 

 Hosted by Tinypic.com

نوشته شده توسط :قافله عشق | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه 1384/10/06 ساعت 8:44 بعد از ظهر

 

چه زیبا می گفت :

    کسی می تواند از سیم خاردار دشمن عبور کند که

            در سیم خاردارهای نفس خویش گیر نکرده باشد            

 

سیم خاردار

 

خوش بحال آنهایی كه از سيمهاي خاردار تن رهيدند، از خاكريز نفس

                       گذشتند و بوي باروت را برهمة عطرهاي دنيا ترجيح دادند

 

سیم خاردار

 

ياد سيم خاردار بخير كه پشت آن خار سيم و زر در آرزونمی روئید

 

نوشته شده توسط :قافله عشق | موضوع: | لينک ثابت |
جمعه 1384/10/02 ساعت 7:17 بعد از ظهر

                                                 

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟

دست نوشته ای از شهید احمدرضا احمدی،

 رتبه اول کنکور پزشکی سال 64 ،

 ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می داند جنگ چیست؟

چه کسی می داند فرودیک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر

جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟

جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ

را ببیند و اخبار آن را بشنود.

از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟

آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان

را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟

چه کسی در هویزه جنگیده؟

کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟

چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:

نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟

چگونه سر  120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های

تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری

شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را

سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟

کدام گریبان پاره می شود؟

کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟

و کدام کدام .............؟

توانستید  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری

سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده

مهران – دهلران حرکت می نماید،

مورد اصابت موشک قرار می دهد،

اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.

معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟

چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟

چگونه باید آنها را غسل داد؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.

چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در

انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟

کدام مسئله را حل می کنی؟  برای کدام امتحان درس می خوانی؟

به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟

از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي كه هر روز

مادرت دركيفت مي گذارد؟

كدام اضطراب جانت را مي خورد؟

دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟

 دلت را به چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين،

 به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟ ؟

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن

 آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در

همسايگي تو داغدار شده است؟جواني به خاك افتاده است؟

آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد

را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟

هيچ مي دانستي؟  حتما نه! ...

هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد،

به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي؟

با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني؟

اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد!!

اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي،

اگر جعفر و عبدالله نيستي،

لااقل حرمله مباش!

كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را به

زمين پس نداد.

من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد....

پس بيايد حرمله مباشيم......

 

نوشته شده توسط :قافله عشق | موضوع: | لينک ثابت |
;