تبليغاتX
چفیه یعنی عشق

چهارشنبه 1385/03/31 ساعت 1:58 بعد از ظهر

 

 

خوشحالم که در چنين راهي به شهادت مي‌رسم. خوشحالم که از عالم و

مافيها بريده‌ام همه چيزرا ترک کرده‌ام و علايق را زير پا گذاشته‌ام.

قيد و بند را پاره کرده‌ام و دنيا و مافيها را سه‌طلاقه کرده‌ام

و با آغوش باز به استقبال شهادت مي‌روم. ...

احساس مي‌کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسيده است

و ديگر فرصتي ندارم که به تو سفارش

کنم... وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است...

عشق است که روح مرا به تموج وا مي‌دارد و قلب مرا به جوش مي‌آورد

استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي‌کند و مرا از خودخواهي و خودبيني مي‌راند.

دنياي ديگري حس مي‌کنم و در عالم وجود محو مي‌شوم.

به خاطر عشق است که فداکاري مي‌کنم. به خاطر عشق است

که به دنيا با بي‌اعتنايي مي‌نگرم و ابعاد ديگري را مي‌يابم.

به خاطر عشق است که دنيا را زيبا مي‌بينم و زيبائي را مي‌پرستم

.

شهيد دکتر مصطفي چمران

اي روح آفتابي حماسه!

و اي انتظار شيرين آوند هاي تشنه!

اي چمران رويائي من!

گيسوان افسرده باغ به انتظار سر انگشتان عشق آلود تو اند

تويي كه بي بهانه آسمان را فهميدي و تار و پود سجاده را درك كردي.

تو ارتفاع و بشارت پرواز را در منظر هزار شقايق خواندي و عرفان سرخ

 را شمع آسا به

 تمام پروانه ها كه تا بي نهايت سوختن اوج گرفتند آموختي.

در آبشار محبتي كه نثار كردي هر چشمي مي توانست اسطوره هاي نجابت و

ايمان را از لابه لاي انگشتان تو نظاره كند

تويي كه خورشيدرا با جاده هاي سخت زندگي آشتي دادي .

با گامهايت در اين راه پر از سنگلاخ نشاني شهر خدا را ترسيم كردي.

و چشمانت وسعت بيداري را از شب گرفت و خلوت شبانه ات وقتي با الفت

شهر ها پيوند

 خورد همه شهر با جاري اشك و ماتم سرازير شد تا فرياد كند كه :

سبز زيستي سرخ افتادي و فردا سپيد برخواهي خاست....

نوشته شده توسط :قافله عشق | موضوع: | لينک ثابت |
یکشنبه 1385/03/14 ساعت 8:22 قبل از ظهر

 

آي اي شهيدان اي رها گرديدگان از اين دنياي مادي آن سوي هستي

قصه چيست ...؟

 

ما را هم دريابيد كه جامانده ايم از قافله و به اين دنيا فاني چسبيده ايم

 

ياد آن روزي كه بسيجي مي شديم                

        شمع شب هاي دوعيجي مي شديم   

 

ياد آن روزي كه در خمپاره ها                     

       جمع مي كرديم ما پاره پاره ها

 

هر بسيحي اقتدا بر شمع كرد                

        پاره هاي جان خود را جمع كرد

 

و اما ما مانديم و ناز نازان . دلنوازان رفتند

 

اي شهيدان

نوشته شده توسط :قافله عشق | موضوع: | لينک ثابت |
چهارشنبه 1385/03/03 ساعت 2:51 بعد از ظهر
 

به جاي آنکه همه ساله سوي مکه رويد
به جاست گر نظري نيز سوي فکه رويد
مگر نه ‌آنکه حسين از حجاز بيرون زد
اقامه کرد نمازي که سجده در خون زد
هنوز بوي شهيد از هويزه مي‌آيد
صداي نالة قرآن ز نيزه مي آ‌يد
شب شهادتم اسپند و عود برگيريد
زنعش سوخته‌ام بوي دود برگيريد
اگرچه در سفر من عطش فراوان است
چه باک بدرقة راهم آب و قرآن است
فرشتگان عطشم را به آب مي‌شويند
غبار نعش مرا با گلاب مي‌شويند

                                                                            

مرحوم محمد رضا آقاسی                                    

روحش شاد

نوشته شده توسط :قافله عشق | موضوع: | لينک ثابت |
;